قصه کودکانه

تعرفه تبلیغات در سایت

گل های بنفشه

ننه سرما باید بار سفر را می بست و می رفت ، به جای او عروس فصل ها دخترش بهار در راه است ، ننه سرما تور سفیدش را جمع می کند اما مثل این که مشکلی پیش آمده ، بهار خانم دیر کرده ، همه ی بچه ها و بزرگترها ، بلبل ها و چلچله ها ، قاصدک و پرستوها ،نگران او بودند و دلشان می خواست هر چه زودتر بیاید . کلاغ سیاه که برف بازی را دوست داشت گفت : چه اتفاقی می افتد اگر بهار دیر بیاید یا اصلاً نیاید ؟ من بیشتر برف بازی میکنم و خوشحال تر هستم . همه ی بچه ها و اهالی از این حرف او ناراحت شدند . ولی کلاغ توجهی نمی کرد ، بعد از چند ساعت کلاغ به گندم زار رفت تا کمی غذا بخورد اما چه دید ؟ یک زمین خالی بدون گندم . خیلی عصبانی شد ، از کشاورز پرسید چرا گندمی نروییده ؟ کشاورز گفت : اگر بهار می آمد حتماً گندم های زیبایی می روییدند ولی بهار دیر کرده است . کلاغ رفت خانه ی گل بهار، یکی از دختر بچه های مهربان که اتفاقاً بهترین دوستش هم بود . اما چه می دید ؟ دوستش سرما خورده و حالش اصلاً خوب نبود حالا گل بهار هم نمی توانست با او بازی کند . کلاغ پرواز کرد و رفت ، دید که همه جا سرد است و هیچکس داخل کوچه نیست . گل بی بی  نان داغ نمی پخت ، پرنده ها غمگین بودند ، بلبل آواز نمی خواند و همه ناراحت بودند . کلاغ تصمیم گرفت بهار را جستجو کند . او اول به باغ سیب رفت و فریاد زد ، بهار خانم کجایید ؟ جوابی نشنید . پرواز کرد به سمت قله های بلند پشت کوه ها ، کنار چشمه فریاد زد بهار خانم کجایید ؟ ناگهان فصل بهار جواب داد : کلاغ مهربان من اینجا هستم ، کلاغ به سرعت پرواز کرد و روی درخت کنار بهار نشست. کلاغ به او گفت : بهار خانم مشکل چیست ؟ بهار جواب داد : کلاغ مهربان گل های بنفشه مسافران من هستند ولی می گویند نمی خواهیم همراهت به روستا بیاییم – کلاغ :چرا ؟ - بهار : چون دفعه قبل تو گفته بودی گل ها را دوست ندارم ، کلاغ گفت :« من قبلاً فکر می کردم اگر همیشه فصل زمستان باشد و گل های بنفشه به روستا نیایند خیلی خوشحال هستم ، اما حالا می فهمم که فصل بهار را دوست دارم ، گل های بنفشه بهترین دوستهای من هستند ، بنفشه ها با شنیدن حرف های کلاغ خوشحال شدن و همه با هم به روستا رفتند، اهالی روستا هم خوشحال شدند و آمدن بهار را جشن گرفتند .

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 12:07
برچسب‌ها :